آوار پریشانی...

خرید بک لینک
دوباره انگار توی اون بهت گیر افتادم

روزا میگذرن شب میشن

ماهها،فصلا، عوض میشن و من....

کاش وقتی مادری تصمیم میگرفت

انسانی رو وارد این دنیا کنه

اول سعی میکرد دنیا رو از چشم فرزندش ببینه

درک میکرد ک قراره همسرش پدر این بچه باشه

این جامعه، این کشور، جاییه که قراره زندگی کنه

و...و...و...

بعد اگه میدید قراره چیزی به شادیای دنیا اضافه شه با تولد اون نوزاد، اگه حد اقل کمترین پیش نیاز ممکن برای تولدش فراهم بود ( عشق بین پدر و مادر) بعد تصمیم میگرفت که وارد این دنیا کنه انسانی رو...

تولدم ک دست خودم نبود و بعد....

کودکی اما... رویایی بود ک بر نمیگرده

بدون درک از آنچه در اطرافت میگذره

بی بهانه شادی...

کودکیم در دنیای پسرانه ای بین برادر و کلی پسر عمو که من تنها دختر بینشون بودم در خانه ای شبیه خانه پدر سالار سپری شد... بیشتر اسباب بازیام تیله بودن و عکس ماشینا و فوتبالیستا و لاستیکی که با ی چوب کل روزو توی کوچه ها دنباش میدویدم،پس اندازی ک بعد یه ماه صرف یه شب تا صبح سونی بازی کردن میشد که البته هیچیش ب من نمیرسید و اگه فداکاری داداش نبود همون یه دستم نمیذاشتن بازی کنم...

توپ پلاستیکی های چند لایه و فوتبالی که ازش سیر نمیشدم....

چقد اون روزامو دوس داشتم...

گذشت.... و نمیدونستم که بازی بچگیام واقعی میشه

ک مجبورم دختر باشم و اما... مردونه بجنگم با زندگی...

پ.ن :

خودِ به دُنیا اومدن یه خطر داره: خطرِ پشیمونی از تولّد! شاید شنیدنِ این حرفا بَرات خیلی زود باشه! شاید بهتر باشه از زشتیا وُغصّهها چیزی بِهِت نگمُ فقط از دنیای شادُ قشنگ بَرات حرف بزنم! ولی نمیخوام سَرِتُ شیره بمالمُ بِهِت بگم که زندهگی مثِ یه قالیِ نَرمه کهمیتونی پابرهنه روش راه بِری، نه! زندهگی یه جادّهی کجُ کولهی پُر از سنگُ کلوخه! کلوخایی که تو رُ زمین میزننُ خونی مالیت میکنن!سنگایی که فقط با چکمههای آهنی میشه از روشون گُذشت! تازه این کافی نیس چون وقتی پاهاتُ بپوشونی هَم یکی پیدا میشه که به سَرِتسنگ بِپَرونه!

-نامه به کودکی که هرکز زاده نشد...

-اوریانا فالاجی

نیمه واقعا گمشده................

ما را در سایت نیمه واقعا گمشده............. دنبال می‌کنید

برچسب: پریشانی, نویسنده: بازدید: 53 تاريخ: يکشنبه 5 آذر 1396 ساعت: 4:54

صفحه بندی