نیمه واقعا گمشده.............

خرید بک لینک
غرق در هارمونی صدای اذان و بوی نم بارون از پنجره به بیرون خیره شده بودم که یدفه با سر و صدای همکارای سرخوشم سکوت فضا شکسته شد

گویا یکی از این روسایی که هر روز رفت و آمد دارن به کارخونه به جناب رییس! گفته بود که منو برای پسرش در نظر گرفتهو امروز پسرش اومده بود که منو ببینه و یه صحبت کوتاه داشته باشیم با هم

نمیدونم چرا ولی با همون نگاه اول حسی که به آدما دارم درسته و مثلا پیش اومده که راجع به کسی حس خوبی داشتم و همه بر عکس من فکر میکردن و بعدش به حرف من رسیدن یا برعکس

حس خوبی از خودش...نگاهش ...از سلام و احوالپرسیش بهم نرسید و بعدش علی رغم میل باطنیم شروع کرد به حرف زدن تا اینکه رسید به این جمله :گفت که من بالغ بر ده تا پیشنهاد ازدواج داشتم همه هم خانمایی بودن که مثلا معلم یا دکتر بودن و زمین و مال و اموال فراوان داشتن و خودشون اومدن و شخصا به من پیشنهاد ازدواج دادن .....حدود بیست دقیقه با غروری که تا به امروز ندیده بودم از خودش و پولش و خواستگاراش گفت!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

منم فقط نگاه کردم....همین !!!

حرفاش که تموم شد فقط یه جمله بهش گفتم که من قصد ازدواج ندارم فعلا

با عصبانیت رفت و بچه ها با هیجان پرسیدن که چی شد

تو دلم گفتم میخام براش آستین بالا بزنم و به مادرش بگم که بده به یکی از همین خواستگاراش چون موردای خوبی بودن به نظرم

چند دقیقه بعد زنگ زده بود و کلی گله و شکایت ار جناب رییس!که تا حالا کسی به خودش اجازه نداده با من اینطوری حرف بزنه و ....همه دخترا حسرت دارن که من ازشون خواستگاری کنم و این دختر داره حماقت میکنه که به من نه گفته و ....

پ.ن: بگذریم که خواستگارای این آقا!!ملاکشون به جز پول برای انتخابشون چی بوده !!!!.بیست دقیقش برامم یک سال گذشت ...خدا به داد شریک زندگی آیندش برسه....

پ.ن2:واقعا داریم به کجا میریم

پ.ن 3:دارم از لفظ نیمه گمشده میرسم به نیمه آفریده نشده

پ.ن3:همیشه یک نفر هست که روز آدم را خراب کند! البته اگر به قصد نابودی کل زندگی ات نیامده باشد!

(چارلز بوکوفسکی)

نیمه واقعا گمشده................

ما را در سایت نیمه واقعا گمشده............. دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 61 تاريخ: سه شنبه 9 آبان 1396 ساعت: 15:26

صفحه بندی